هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهایم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحضه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد
بهانه هایت برای رفتن چه بچهگانه بود
چه بی قرار بودی که زودتر بروی از دلی که روزی بی اجازه واردش شده بودی
رفتنت را پذیرفتم با تمامی بهانه های ریز و درشت
نمی خواهم که برگردی چون غروب روزی که ترکم کردی
پشت کامیونی خواندم
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونس
نازک تر از بلورم و نرم تراز حریر
اگر قصد شکستن داری
سنگ بی انصافی است
یک تلنگر کافی است
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت زل بزنی و بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنیاما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بهش بگی
چقدر سخته وقتی پشت بهشی ذره های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش دا ی
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار با خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک
آنگاه که خورشید وجودت
در آسمان زندگی ام طلوع کرد
آنرا سراسر سرشار از
نور و روشنایی گردانید
تا ابد یگانه خورشید آسمان زندگی ام باش
از خود نمی پرسی چرا؟ این خسته را آزردمش؟
با خود نمی گویی چرا؟ این مرغک پر بسته را در دام غم افسردمش؟
اما چرا عشق تو را من سالها در سینه پنهان داشتم
وین راز درد آلود را در دل نهفتم -آه- تا جان دارام
این آتش سوزنده را آخر کجا می بردمش؟
رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست
گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی ایست
که به او میگوید
تا ابد لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد
نوشته شده توسط نونا در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:59 |
لینک ثابت |